در چشم تو دیگر ز غزل سحر نمانده
از یاد تو دیگر به دلم مهر نمانده
دیروز اگر عاشق و مجنون تو بودم
امروز دگر نقش تو آن چهر نمانده
این رنگ چه رنگ است که درپرده ای گردون
با هیچ سرابش ز جهان مهر ستانده
دیگر ز ازل نام ونشانی به جهان نیست
گویی که ابد رنگ رخش سحر فشانده
ای پیر که از دور زمان پیر مغانی
کی گردش دوران به کسی مهر فشانده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 23:48  توسط آصف حیدری
|
بخوان مطرب که هنگام بهارست
جهان جولانگه الطاف یارست
به هر سو چون نظر افتد دمادم
جهان مست از قدوم نوبهارست
عجب شوری به دامان شکوفه
تو گویی تا ابد او ماندگار است
به چشم عاشقان آیینه ای یار
چو مجنونی که لیلا در کنار ست
بزن بر چنگ تبریکات و شادی
که جشن شادمانان نوبهارست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 22:56  توسط آصف حیدری
|
ای فراسوی غزل نکته ای غوغای زمان
نقطه ای اوج طلوعت نبود کنج و کران
کی شود پهنه ای گیتی به قدومت چو سریر
ای که هرگز تو نگنجی به تفکر به گمان
عاشقان غرق جنونند و ندانند هنوز
قطره از بحر وجودت نرسیدند به آن
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 19:0  توسط آصف حیدری
|
ان پری رویی که من مجنون رویش میشوم
در خرابات مغان جام سبویش میشوم
در نگاهش جستجو از اب حیوان میکنم
بهر قربانی به سر اول به کویش میشوم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:11  توسط آصف حیدری
|
روزگاریست که بر دوش دلم
حسرت یک نگهت بار گران
آخر این شام سیه کی برود
تا رسم بحر غمت را به کران
گل پاییزییم و قبل بهار
زد زمستان به تنم سردی خود
میشود بگذرم از فصل غمت
تا ببینم گل رویایی خود
کس ندیدم که کشد نعره عشق
هرچه دیدم همه غم بود و سکوت
همه سردی همه پژمرده نظر
همه غمدیده و لبهای کبود
از نهیبی که زند عقل سلیم
میروم بوی سفر میآید
شاید این بار بهارم یابم
یا که اینگونه نظر میا ید
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:18  توسط آصف حیدری
|
ای طراوت ز تنت بر غزلم ریشه زده
فکر عشقت غزلی بر دل اندیشه زده
با تو بودن همه ای بود نبودم شده است
آری این حس قریبی ز ازل ریشه زده
بانگ مرغ سحری نغمه دیدار من است
نام مرغ ملکوتم ز سحر ریشه زده
فکر بیمار مرا مرهم درمان نظرت
ابدیت ز نگاهت گل اندیشه زده
هر که شد مست از این کوثر مینایی یار
زمزمی را به نظر پهنه اندیشه زده
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:29  توسط آصف حیدری
|
شوق دیدار تو ارباب وجودم شده است
خم ابروی تو ذکری به سجودم شده است
مایه ای عشق همه حسن دلارای تو شد
ز ازل خمری حسنت همه بودم شده است
عطر خوش بوی تو گویی چو نسیمی که زمصر
سرمه ای نور به چشمان کبودم شده است
گر چه شد بال و پر من به جهان ورد سحر
عشق گیسوی تو شوقی به سعودم شده است
نظرت برده ز آیینه دل زنگ خطا
با تو بودن همه ای بود و نبودم شده است
جمعه شد ای گل نرگس به خداوند زمان
لحظه ای دیدن تو قلب وجودم شده است
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:41  توسط آصف حیدری
|
ای گل چه بگویم ز فسونت به جنونم
بی خواب و خور و غرقه به دریای جنونم
بر دار ملامت روم از سوی رفیقان
از سوی عدو بین جه رسد بر دل خونم
پروانه ای شمعم که زنم آتش عشقت
بر خرمن عقلی که کند نهی کنونم
یوسف شده از حسن رخت حال زلیخا
آخر من بیچاره ز یوسف چه فزونم
مجنونم و لیلا نه سبب حال جنونم
من لیلی لیلا کند اینگونه نگونم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 15:1  توسط آصف حیدری
|
نازنینم تا به کی طاقت دوری بکشم
در فراغت نفسی بهر صبوری بکشم
دل پژمرده به بالین شب هجر رخت
تا سحر در غل و زنجیر صبوری بکشم
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:10  توسط آصف حیدری
|
ای باب حوائج پدر فضل و کرامت
از خون تو گویی به جهان صور قیامت
با صوت اخا گفتن تو علقمه در خون
این حال حسینم چه کند با دل مجنون
از حال تو بر زینب خواهر چه رسد زار
طفلان همه در خیمه شدند تشنه ای دیدار
لایق به علمداری یه ارباب تو هستی
در مهر ووفا صبرو سخی ناب تو هستی
از ارض و سما ناله غم ولوله در گوش
از داغ تو زهرا به جنان گشت سیه پوش
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 17:58  توسط آصف حیدری
|
با سلام اینم غزلی درباره عاشقی
حال زارم را کسی آگاه نیست
زخم عشقست و مجال آه نیست
در خم ا بروی دلبر ما نده ام
پا ی دل را قدرت این راه نیست
پیر من با من بگفت این نکته را
راه وصل و عاشقی کوتاه نیست
در وصال یوسف و یعقوب پیر
غربتی با اندرون چاه نیست
چون زلیخا در ره معشوق ووصل
جای عصمت یا منال و جاه نیست
گر صفی الله شوی غافل مشو
چون که جنت منزل گمراه نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:39  توسط آصف حیدری
|
با عشق رها بودم و بی عشق به بندم
از خاک وطن میرسد عطری ز سپندم
هر لحظه شده سال ز دوری عزیزی
آغوش وطن کی کنی آزاد کمندم
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:31  توسط آصف حیدری
|
چه کنم آیه ای قرآن به سر نیزه ای ماتم
یا مسلمان نسبی راکه برون از ره آدم
چه کنم جام میی را که در آن زهر فکند ند
چه کنم جام جمی را که به جان ضجر دمادم
چه کنم باغ جنان گر که شوم همدم دیوی
یا چو پیری که ز بحری ببرد سوی سرا بم
تخت جمشید نخواهم که دگر هیچ نبینم
جای درویش بود به که همه بنگرد آدم
ای که در کوی خرابات جهان غوطه وری
مشو غافل که جهان محضر یار است دمادم
به امید روزی که انسانها اول انسان به چشم انسان ببینند و بعد...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 20:16  توسط آصف حیدری
|
سلام به همگی
در شبستان غم هجر تو زنجیر شدم
بین که در فکر وصال رخ تو پیر شدم
کاش میشد که کنی یک نظر از بهر کرم
بر من سوخته کز بهر تو تکفیر شدم
ساقی و میکده و باده دگر شور ندارد
زان زمانی که سر زلف تو درگیر شدم
تا به کی میرود این هجر رخت یوسف من
چون زلیخا ز پی عشق تو تحقیر شدم
ارادتمند همگی آصف حیدری
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 22:24  توسط آصف حیدری
|
بازآ که از فراغت جانم به لب رسیده
پیش فروغ دیده عالم به شب رسیده
با زآ که در طلوعت عالم رسد به مستی
دیدار و مژده بر دل از سوی رب رسیده
بی گوهر جمالت ای یوسف زمانه
یعقوب عاشقان را رنجی عجب رسیده
برخیز ذوالفقاری بر سینه گاه شب زن
کین خیمه گاه ظلمت ظلمش به حّد رسیده
از تو دم مسیحی در خود نشانه دارد
بردم به جان که بی تو بر تاب و تّب رسیده
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:30  توسط آصف حیدری
|
بالا و بالا میروم با عشق بی همتای تو
تا کهکشان ها میروم با بادهً مینای تو
هر جا روم از کوی تو سیراب چشمم میشود
ای کوثر و تسنیم من در نرگس شهلای تو
زیبا ترین تصویر من لبخند تو بر روی گل
شد قهرمان عشق من یک تار زلف آرای تو
سرمست عشقم هر زمان با خمری شکرت به جان
دانم که هستی میدهد این مُهر بر دیبای تو
آخر به جانم روی تو،هر کس که بینم سوی تو
مدهوش در بتخانه هم مغروق در دریای تو
تو اولی تو آخری ،لیلای لیلا را سری
اندر جنون من غوطه ور از نام لیلا زای تو
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 20:47  توسط آصف حیدری
|
شوی شمعی شوم پروانه تو
منم آن عاشق و دیوانه تو
شوی گل میشوم بلبل به باغت
چوگر دریا شوی ماهی برایت
شوی هجران شوم آوارهْ تو
منم آن عاشق دیوانهْ تو
شوی کعبه شوی بتخانه و دیر
زنم سجده نیارم غیر تو غیر
شوی شاهد شوم مجنون کویت
رخی بنما به سر آیم به سویت
گلی شو تا شوم خاری به ساقت
قدم نه تا شوم خاکی به راهت
شوی شبنم شوم گلبرگ زیرت
شوی ناوک شوم مغموم تیرت
بود آصف خریدار تو هر جا
به هر دیر وبه هر جام و به هر گاه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 21:47  توسط آصف حیدری
|
ای شعلهً هجرانت آتش زده چشمانم
بازا و بده جامی از مرهم درمانم
عشق است و چه زیبایست پیوست نگاه تو
پیوسته نگاه تو آرام دل و جانم
شوری و شرابی تو ای ساقی زیبایم
با شور شراب تو برکنده من از جایم
بی تو اگر هیچم با تو چو ثریایم
آری که وصال تو شد آخر رویایم
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 22:14  توسط آصف حیدری
|
تا کی بسوزم از فراغ سا قی به فریادم برس
من ماندم و ره بی چراغ، ساقی به فریادم برس
دیوانه ام دیوانه ام ,گمراه این ویرانه ام
لب تشنه در میخانه ام,ساقی به فریادم برس
خشکیده اشک در نای دل,نور دو چشمم آب وگِل
در کام غم پایم به گِل،ساقی به فریادم برس
تنها ی در تنها منم،ماهی بی دریا منم
درآشیان بی ماٌمنم ،ساقی به فریادم برس
بر آشنایان من غریب،هم کیش من دارد فریب
حیران در این دور عجیب، ساقی به فریادم برس
ناله ندارد سو دگر، فریاد من هم بی اثر
زد خنجرِ یارم جگر،ساقی به فریادم برس
شد پیر من بر من عدو،زین حالتم حیران او
رهبر ندارم راه کو، ساقی به فریادم برس
من بی رمق تسلیم او،آواره از تصمیم او
حاصل همین از دین او،ساقی به فریادم برس
اندر قرارم بی قرار،پایم به بند و در فرار
لعنت به دور روزگار،ساقی به فریادم برس
ساقی بده جامی کزان عالم گلستان در خزان
آری تویی تنها امان، ساقی به فریادم برس
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 20:59  توسط آصف حیدری
|
کاش می شد با ترانه عشق را تعبیر کرد
یا که در رنگ سحر معشوق را تصویر کرد
کاش می شد با غزل احساس عاشق را سرود
یا شقایق را نماد عا لم تقدیر کرد
کاش می شد با محبت کرد طوفانی بپا
مهربانی را رها از بند و از تزویر کرد
کاش می شد لاله را آبی دهیم از اشک شوق
یا که باران صفا با ابر عشق تکثیر کرد
کاش می شد سرکشیم با جام می اسرار عشق
یا که در ابروی ساقی عشق را تفسیر کرد
کاش می شد پروانه وار چرخی زنیم بر گرد شمع
تا میان سوز و نورش عشق را تعبیر کرد
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 22:23  توسط آصف حیدری
|